احساس میکنم روز جمعس و همه خوابن ،میرم تو اتاقه پسرا سر میزنم و خوشبختانه خوابن و سعید هنوز بعد از گذشت 11 سال از زندگیمون همونقدر خوب و مهربونه همونقدر سبزه مثل دیوارای اتاق مورد علاقم تو ارشاد...
برای خودم کتری و روشن میکنم مثل همیشه پنجره را باز میکنم که هوا بیاد سعید پشت سرم میاد تو اشپزخونه و مثل همیشه غر میزنه که چرا دروپیکرو باز کردی منم جوابشو نمیدم و ظرفای سینک و میشورم از پشت بغلم میکنه .....جایی بجز بدن خودم، آروم میگیرم...سعید واقعا جزئی از منه/خوده منه واقعا دستاش معجزه ی قرنِ ...عجب جمعه ی خوبیه ساعت حدودا 11 و من پر از انرژی دوست دارم بریم بیرون نمیدونم میریم یانه هنوز پارک و پیاده روی کردن برام جذاب و هیجان انگیز هست یا نه ولی امیدوارم سالگردای ازدواجمون هنوزم برامون جذاب بمونه شوق داشته باشیم سوپ شیر داشته باشیم یا با اینکه 24ساعت نخوابیده باشیم بریم دونه دونه طلا فروشیا رو بگیردیمخب مطمعنن تولد پسرامون بهم نزدیکترمون میکنه.....و هنوزم وقتی میگم سعید تو ذهنم بیاد ارامش محض/امنیت تمام/هیچ اتفاق بدی با وجودش نمیوفته،شاید دیگه چون من 35ساله شدم و سعید 42 ساله، اسمای سنگین تری برای کارامون بزارم مثلا اشک بازی و نازنازی بازیام تموم شده باشه و صبور تر شده باشم(غیر ممکنه) چون میدونم تا ابد و تحت هر شرایطی دوریش و نمیتونم تحمل کنم ...زیر لب میگم خداراشکرو تخم مرغ ابپز میخوریم .