شاید شنبه و اول ماه بودنو بشه به عنوان محرک استفاده کرد و یه تکونی خورد ،7چند دقیقه بود که سعید مهربونم بیدارم کرد که به کلاسم برسم هر چند کل کلاس یک ساعته و تا من برسم فکر کنم بیست دقیقشو از دست داده بودم ولی بازم خیلی خوب بود لحظات اخر کلاس که داشتیم سرد میکردم دوست نداشتم تموم شه/ یه چند لحظه به دیروز ،جمعه فکر کردم که چقدررررررررر سورن گریه کرد سر هرچیزی/ دوبارهم خودم گریم گرفت/ شبم نفهمیدم چجوری خوابید فقط یادمه باز گریه میکرد ریز ریز باورم نمیشد اینجوری شده یا میگه بغلم کن راه ببر یا گریه، مثل نوزاد با وزن زیاد که خسته میشی از بغل کردنش! از کلاس اومدم و سعید و راهی کردم یکم روی کابینتا رو تمیز کردم و بالای هود و یه کاناپه یکم تمیز کاری اساسی کردم پذیرایی و صبحانه خوردیم الان چایی ریختم و سورن خداروشکر بهونه نکرفته و مشغوله!
از اینکه از مادرم دورم و دیگه مثل قدیدم هر شب خونه مادرشوهر نیستم چه حسی دارم؟ از مادرم دور بودن که موهبته چون کلا ابم باهاش توی جوب نمیداره و باعث میشع احترامشو نگه دارم و و اخلاقشو کمتر تو ناخودگاهم ذخیره کنم/خونه مادرشوهرم خیلی راحتترم کمتر میرمچون که سورن از لحظه ورد گریه های وحشت ناک میکنه چون اونا میان استقبالش/ و بعدشم همش بهونه میگیره و گریه منم حوصلم نمیکشه اونجا بمونم باز خونه خودم اسباب بازی و کارتون هست ! و اینکه مادرشوهر دستپختش مثل قدیم نیست که ضف کنم برا غذاهاش و معمولا غذانمیخورم کلا که خیلی بی اشتها شدم و غذاهای خوشمزه رو فقط میخورم
با چایی داریم راحتی های رنگی میخوریم خونه ام یکم بوی شونده میده و افتاب یکم جون گرفته یاد عید افتادم خدایا شکرت که نعمت زنده بودن بهم عطا کردی
میگم شروع ماه چقدر خوبه یه کارایی کنیم که تاریخش یادمون بمونه مثلا اسکاج ظرفشویی تعوژض کنیم مبلارو دستمال بکشیم .....
اسفند...ما را در سایت اسفند دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 83