اولین مهمونی 1402

خرید بک لینک

احساس میکنم 402رو خیلی بیشتر از 401دوست دارم /ظهر حدود دو نیم خواهر زنگ زد گفت بعد از افطار میایم اونجا اما پسرم میگه ما از الان بریم منم میخواستم کل خانوادمونو افطار دعوت کنم دیگه دیدم اینا میخوان الان بیان گفتم از افطار بیان/خواهر سه و پدر مادرم /دلم نیومد مادرشوهر و نگم اونام تنهان و همه بچه ها یه وری رفتن بردار شوهر مجردا ایتالیا فرانسه اسپانیا اون یکیام قشم و شمال/اول خاستم با سعید حرف بزنم ببینم بگم نگم مادر شوهر پدرشوهرو بعد گفتم با خودم با مامان مشورنچت کنم ناراحت نشن/ساعت شده بود 4 نماز ظهرم و خوندم و تصمیم گرفتم به ماذرشوهر زنگ بزنم و بگم و به هیچ کدوم سعید و مامانم نگم/خودم تصمیم میگیرم زنگ زدم و چه خوب شد مادر شوهر اومد شب خوبی بود /چلو گوشت گذاشتم برای شام و حلیم سفارش دادم برای افطار

خودم امشب دوست داشتم با مادرشوهر و خواهرمو مادرمم عکس گرفتیم و عکس خوبی شد سعیدم بعد از افطار اومد حالش خوب نبود همش عطسه میکرد و کلی زولبیا خورد حرص منو دراورد مهونا رفتن و سعید خوابید و پشت بندش سورن خوابید منم یه سری ماشین ظرفشویی نازنینمو روشن کردم حالا خاموش شده میخوام جا به جا کنم یه سری دیگه بزارم خداروشکر بابتش عاشقشم

دارم جیران میبینم و غمگینم از داستان عشق سیاوش

اسفند...

ما را در سایت اسفند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 74 تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1402 ساعت: 20:18

صفحه بندی