وقتی با لبتاب میام یعنی مغزم به جایگاهی رسیده که اتفاقارو هضم کرده و میتونه ثبت کنه البته هنوز دسته بندی نداره !
از کجا بگم؟؟؟ میخوام اول جمع بندی کنم سال 1401 /جابه جایی خونه به منطقه مورد دلخواه اما ،نزدیک مادرشوهر با همه حسهای حسادت زنانم (بی انصافیه بگم منو مامانشو مثل دوتا هوو کرده هرچی بمن میگیره به اون ) ولی در حدی اینکارو میکنه اما راستشو بخواین دل منو بدست میاره بعد و منم ناراحت نمیشم اولا مادرشه بعدم خودم مادرم بعدم خداروشکر به مادرش خرج میکنه نه .../ این جابه جایی شاید باعث شد بیشتر خونه خودم باشم شاید خودمو خیلی کم باور دارم و به خودم اتکا و اعتماد بنفس ندارم که با ترس و لرز میخوام اینو بنویسم ولی از بعداز جا به جایی، منظم شدم معمولا شبا سینکم خالی و کشو ها تاشدن خیلی بهتر از خونه قبلیمم/مدیریت کردم خونه مادرم رفتنو و تا حدی خونه مادرشوهر رفتنو /و مستقل تر شدم و خوشحالم
مورد 2 در سال 1401اینکه سفرهای خارج از محدوده امنم رفتن و دیدمو خیلی باز کرد و خیلی خوشحالم و عاشق سفرشدم خدا یه سفره 15 روزه یا بیستر /کمتر نه برام هندم در نظر بگیره امسال واقعا ممنونشم پولش که هست چون حاضرم پس اندازامو بدم ولی موقعیتشو الان نداریم بریم چقدرم دوست دارم هندو تنها برم بدون سعید و سورن
مورد3: رفتن کلاسای ایلتس بود که راه و برام روشن کرد و باید انرژی بزارم براش میخوام تو اهداف امسالم بنویسم تا مهر ایلتس داشته باشم هرجند مدرکشو برا جایی نمیخوام ولی شاید باهاش کار کنم!
مورد 4: شاید تو کل امسال سه بار یا دوبار بحث جدی با سعید کردیم در حد اینکه جفتمون صدامونو ببریم بالا و این خیلی خوبه برای سورنم که تو محیط سالم بزرگ شه .
مورد5 : امسال سکه پسانداز کردم طلا خریدم سال خوبی برام از این بابت
مورد 6: یکم بالغ تر شدم مثلا وایمیسم طرف حرفشو کامل بزنه /خوب گوش میدم /دنبال هیچی هیچ وقت نبودم و سرم تو کارخ ودم بوده همیشه و حسادت اندکی که در ذاتم بودو فکر کنم به صفر یا حداکثر به 5 رسوندم
مورد 7 که خیلی سخته برام نوشتنش خیلی بی اعتقاد شدم از بعد از ماجرای م.ه.س.ا اصلا نماز و نمیدونم بخونم یا نه با خدا کم حرف میزنم کم قران خوندم نمیدونم چی درسته چی غلط فقط میدونم دین دست و پام و میبنه یا من بلد نیستم که د.ی.ن چی هست ولی تا اونجایی که تونستم انسان بودم کمک کردم غیبت نکردم حرف نبردم بیارم ولی از برج 6 بع بعد نمیدونم شایدم بعد از سفرای اورپا این شک افتاد به جونم که چی درسته چی غلط ولی متاسفانه ناراحت نیستم از این قضیه دلم برای نمازفقط تنگ میشه و نمیدونم با این حجاب نصفه نیمه من درست خوندنش یا نه نمیخوام خودم ندونم دارم چیکار میکنم نه اینوری باشم نه اونوری راجب این مسعله حتما باید با سعید حرف بزنم اون مطمعنن راهنماییم میکنه.
مورد 8 که ازارم داد در سال 01 سلامتی سعید و وضع جسمانیش بود که خیلی صورتش امسال پیرشد قشنگ چین و چروک افتاده بغل چشماش خیلی لاغر شد (الان اشکام داره میریزه) خیلی قرص میخوره قندش هنوز کنترل نشده خیلی دوست دارم تغییر سبک زندگی بدم هم برای سعید هم برای خودم هم برای میوه دلم /گاهی که خیلی فازقم میگیرم برا سعید که ای چیزیش نشه اولا همش گریه زاری میکردم الان محکم میگم من توکم به خداست خیلیا بودن که هیچ مشکلی نداشتن و فلان شدن اولا خدا باید بخواد بعدم سعیدم در مسیر درمانه و خیلیا مبتلا هستن و دارن زندگی میکنن و بعدشم عشق درمان هر دردیه و من عاشقانه به حرمت اینکه خدا منو مادر کرده و مادرم براش دعای سلامتی میکنم مطمعنم خدا اجابتم میکنه بلاخره اخر همه چی دست خدایی که بالاتر از هر دستیه .
مورد 9 : زندگیمو امسال خیلی دوست داشتم با اینکه سعید کم خونه بود ولی خیلی دوست داشتم امسالو باهام زیاد تو ماشین بودیم و حرف زدیم /باهم خیلی مچ بودیم /از لحاط مالی همیشه اوکی بودم/ و همیشه نگاهم این بود که خوبی کنم خوبی میبینم و خیر خواستم برای همه
سکانسایی که امسال یادمه و خیلی دوسش داشتم : تولد سورن و جمع شدن خانوادم بود با اینکه ازشون خوشم نمیاددلم باهاشون صاف نیست پایه نیستن ولی اون شبو دوست داشتم / تولد خودم بود :که چون سعید دیر اومد 2_3شب بود 10 صبح تولد گرفتیم و برام انگشتر خریده بود تو اون برهه میدونم پول خرج کردن براش سخت بود اون موقع، ولی همین که بهش فشار میاد برام ارزشمنده تا حالا چندین تا فاکتور طلا دارم که تاریخش تاریخ تولدمه و این منو مسرور میکنه که آهای دنیا منو خیلی خواستی بشکنی منو خیلی له کردی ولی من برا سعید اولویتم برای سعیدی .....بقول خودش تعریف کردن غلط کردنه حالا بماند/سکانس بعدی اخرین جلسه راییتینگ زبانم بود و سورن هیچ جوره ازم جدا نمیشد به سعید گفتم میخوام برم اونم گفت این طرفا نیست و سرش شلوغه ولی سر ساعت اومد و نگهش داشت منم فکر نمیکردم بیاد شام نزاشته بودم وقتی اومد کلی استرس گرفتم شام نداریم اومدم گفتم تند تند الان یه چیز درست میکنم 7 شب بود اومدم خونه که گفت حالا بیا بشین ببینم کلاس چطور بود و فلان شام نمیخواد که دیدم زنگمونه زدن از خاتون پیتزایی حبوبم پیتزا سفارش داده بود /سکانس بعدی چندین بار صبحا برا صبحانه بیدارم نکرد و موقع خدافظی اومد بوسم کرد (باز گریم گرفت)/سکانس بعدی وقتی سورن به حرف اوفتاد و خونه مادر بزرگش از این نمیدونم اسمش چیه میزارن تو را اب سینک اشغال نره تو لوله ! دیده بود و به مادر بزرگ ژدر بزرگش میگفت من از اینا برا مامانم میخرم مامانم از اینا نداره هرموقع فکر میکنم به این لحظه میخوام بوسه بارونش کنم فینقیلیمو کعه انقدر احساس مرد بودن کرده بود که میخواست کم کسریامو بخره اینا سکانسای بلد من از 401 بود
بازم کلی تعریفی و حرف دارم میام مینویسم امروز روز ارومیه برام با اینکه کل پولمو ات اشغال خریدم و به سورن و خودم اصل کاریامونو هنوز نخریدم
اسفند...ما را در سایت اسفند دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 80