
زمستان ۴۰۲از تولدم گذشتیم و زندگی بالا و پایینای خودشو داشت و باز هزار مرتبه شکر که تو خونه زندگی خودمم، فکر نکنم کسی اندازه من عاشق خونه باشه نه اینکه خونه فلان مدلی و یا بزرگ و کوچیک مفهموم خونه ،شایدم چون تازه ۶ ساله باهاش اشنا شدم و قبلش خونه پدریم خونه ای نبود که خیلی امن یا دوست داشتنی باشه گاهی خوشحال میشم از هفته ای یبار رفتن اومدنم گاهیم میگم خب بچه از کجا عشق به پدرمادر و خانواده مادری و یاد بگیره ولی خب همچین خانواده ای نیست که مهر توش تکثیر مهربانی آموزش و بخشش و گذشت توش یاد بگیری ف...
ادامه مطلب
دیشب خوب خوابیدم و عمیق ! صبح سعید زودتر از من بیدار شد و شیر گرم کرد بیدارم کرد باهم شیر و شیره خوردیم و بعدرفت سرکار من موندم خونه چقدر خونه موندن و دوست دارم....خونه ی اروم پر نور با اینکه احساس سر...
ادامه مطلب
یکی از ارزوهای گوشه ذهنم همیشه نویسندگیه نمیدونم شاید اکثر وبلاگ نویسا همچین ارزویی داشته باشن اما من حس میکنم اگه دنبالش نرم وقتی 45 ساله شدم به خودم لعنت میفرستم ...__________بطرز کاملا عجیبی باهم ا...
ادامه مطلب